 |
 |
|
 |
بخش ها |
 |
|
 |
آرشیو |
 |
|
 |
مطالب اخیر |
 |
|
 |
|
 |
خدا پشت و پناهت |
 |
همه
ما همین طوری هستیم ... این قدر وابسته می شیم که نمی تونیم اون چیز یا
کسی رو که دوست داریم رها کنیم ... ترس از آینده داغونمون می کنه ...
آینده ای که توش اون چیز نباشه ... از ترس پریدن خودمون پرهامون رو قیچی
می کنیم ... ولی اون وقتی که تصمیم گرفتیم خودمون رو از قید وابستگی رها
کنیم به بزرگترین آرامش زندگی مون می رسیم ... رها می شیم مث یه پر توی
باد ... قصه شازده کوچولو رو که یادت نرفته ... اون وقتی گلش رو رها کرد
تونست از اخترکش بیرون بیاد و دنیایی که اطرافش رو ببینه . پس باید رها
شیم ... پرواز کنیم ! دل بسته باشیم نه وابسته !

هيچ
تا حالا فكر كردي كه وقتي به يه ديوار تكيه ميدي ديوار عقب نميره؟ يا وقتي
يه درخت كهنسال رو تكيه گاهت مي كني, درخت خم نمي شه؟ ( البته منم از اون
قانون معروف نيوتن خبر دارم كه همون نيرويي رو كه ما به درخت يا ديوار
وارد مي كنيم اونها هم به ما وارد ميكنند و... ولي منظور من فقط يه تكيه
دادن ساده س.) ولي وقت دستتو رو يه نهال تازه رسيده مي گذاري, اون تا كمر
خم ميشه چه برسه به اينكه بخواي بهش تكيه بدي, هر چند مطمئنم حتي بهش فكر
هم نمي كني . ما آدمها همينطوريم هرچي قويتريم, محكمتريم; هرچي محكمتر,
قوي تر. به قول بچه ها قوي بودن و محكم بودن (منظورم استقامت در برابر
سختيهاست) دو رابطه لازم و كافي اند. اكثر ما آدمها دلمون
مي خواد يه تكيه گاه داشته باشيم, يه كسي كه موقع سختي پشت و پناهمون
باشه, كسي كه محرم اسرارمون باشه, يه گوش شنوا مي خوايم براي شنيدن درد
هاي دلمون و يه شونه استوار براي هق هق گريه هامون ولی... ولي
هر وقت احساس مي كني اون گمشدهً خودتو پيدا كردي, وقتي فكر مي كني داري به
اون آرامش معهود مي رسي, وقتي فكر مي كني ديگه همه غصه هات تموم شده, مي
بيني كه نه بازم پشتت خالي شده, مي بيني كه هيچ تكيه گاهي نداري, چرا ؟
نمي دونی. ولي من مي دونم, آدمها هروقت احساس كنن كه تو داري
بهشون تكيه مي كني, جا مي زنن, وقتي احساس مي كنن كه تو ضعيفي ,كنار مي
كشن چون هنوز انقدر قوي نيستن كه تكيه گاه كسي باشن . آدمها
از جمله خود من, از جمله خود تو, هيچكدوم ضعيفها رو دوست ندارن, همه دوست
دارن با يه آدم قوي دوست باشن با يه كسي كه تكيه گاهشون باشه! راستشو
بخواي همه آدمها مثه يه نهال تازه رسيده اند, اگه بخواي بهشون تكيه كني تا
كمر خم ميشن .هنوز خيلي راهه تا كسي بتونه به يه درخت تنومند تبديل بشه;
خيلي وشايد هم تا هميشه .
اما حالا با خودت فكر ميكني : پس چه بايد کرد؟ وقتي
همه دوستهايي كه بهشون تكيه مي كردي, پشتتو خالي مي كنن, وقتي سنگي رو كه
روش وايستادي, ته گرداب فرو ميره , وقتي گردباد حوادث چهره واقعي هركسي رو
بهت نشون ميده, اون موقع كه ديگه كسي نيست كه به نداي "هل من ناصر" ت جواب
بده و...اون موقع ته دل هممون يه كورسوي اميد جرقه مي زنه كه: حتماً يكي
هست . كسي كه خودش تكيه گاه همه باشه وخودش به تكيه گاه نياز نداشته باشه
. اصلاًََ مگه ميشه كه نباشه؟ تكيه گاهي كه هيچوقت پشتتو خالي نمي كنه,
هيچوقت تنهات نمي ذاره و هيچوقت حقيرت نمي كنه . تكيه گاهي كه اسمش خداست. با
خودمم, تو كه مي خواهي اون آخر به نتيجه اي كه از ازل بوده, برسي, پس چرا
مي خواهي تا آخر اين بيراهه بري؟ برگرد, رو به اون كسي كه هيچوقت به خاطر
نياز طبيعي تو به داشتن تكيه گاه فكر نمي كنه كه تو ضعيفي. كسي كه تو اگه
مي دونستي كه شدت اشتياقش به تو چقدره از شدت اشتياق مي مردي . برگرد و ازاو آغاز کن! كسي نيست جز خدا. اصلاً ببينم مگه غير از خداهم كسي وجود داره؟ خدا پشت و پناهت....
|
|
[ نویسنده : دوست خدا در
دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت 19:13
| لینک
| ] |
|
از سمتی که خورشید را بدرقه کرده ام
به انتظار تو ایستاده ام
اگر قصد آمدنت نیست
برای بردنم بیا
بمانده به آخر راه
سهم من از رفتنت
مشتی خاطره است.!!
و نام کوچک تو
از چه پریشان میشوی؟؟
بی حضور تو کافی ست
این همه بهانه برای عاشق ماندن من
(تقدیم به تو )
|
|
[ نویسنده : دوست خدا در
سه شنبه دوازدهم آبان 1388 و ساعت 14:22
| لینک
| ] |
|
|
 |
گفتگو با خدا |
 |
ديشب خوابي ديدم. خواب ديدم كه با خداوند گفت و گويي دارم.
خداوند پرسيد: پس ميخواهي با من گفت و گويي داشته باشي؟
گفتم آري، اگر وقت داشته باشي.
خداوند لبخندي زد و سپس گفت من به اندازه ابديت وقت دارم.
هرچه ميخواهد دل تنگت بگو...!
پرسيدم چه چيز آدم ها تو را به شگفتي مي اندازد؟
خداوند پاسخ داد: اين چيزها:
آن ها از كودكي خويش ملول ميشوند
براي بزرگ شدن شتاب مي كنند
بزرگ ميشوند
آنگاه دوست دارند به كودكي بر گردند!
آن ها براي به دست آوردن ثروت سلامت خويش را مي بازند،
ثروت را به دست مي آورند،
آنگاه آن را در راه به دست آوردن سلامت خويش خرج ميكنند!
آن ها بيتاب آينده اند،
لحظه حال را فراموش ميكنند، و بدين سان
نه در حال زندگي ميكنند و نه در آينده!
آن ها چنان زندگي ميكنند كه گويي هرگز نخواهند مرد،
و چنان مي ميرند كه گويي هرگز به دنيا نيامده اند!
آنگاه دستان گرم خداوند دستانم را گرفتند و ما هردو لحظاتي سكوت كرديم.
پرسيدم ما مردم عيال توييم اي خدا!
دوست داري ما بيش تر ياد آور چه چيزهايي باشيم؟
خداوند گفت:
اين چيزها:
شما نمي توانيد كسي را واداريد كه دوست تان داشته باشد
شما فقط ميتوانيد خود را دوست داشتني كنيد.
خوب نيست وضع خودتان را با وضع ديگران قياس كنيد
بخشش را با بخشيدن ميتوان آموخت.
ممكن است در مدت چند ثانيه؛
در دل كساني كه دوست شان مي داريد زخمي عميق ايجاد كنيد،
اما شفا دادن آن زخم سال ها طول خواهد كشيد.
دارا كسي نيست كه مال فراواني دارد،
بلكه كسي هست كه نياز كم تري دارد.
هميشه هستند كساني كه شما را دوست دارند،
اما نمي دانند چگونه عشق شان را ابراز كنند!
ممكن است دو نفر به يك چيز نگاه كنند،
اما آن چيز را متفاوت ببينند.
بخشيدن يكديگر كافي نيست
شما بايد خود را نيز ببخشيد.
گفتم متشكرم خدا!
آيا چيزي هست كه دوست داشته باشي آن را هميشه به ياد داشته باشيم؟
خداوند دوباره لبخندي زد و گفت:
" دوست دارم بدانيد كه من هستم،
و هميشه خواهم بود"
(اشو)
|
|
[ نویسنده : دوست خدا در
یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 12:51
| لینک
| ] |
|
|
 |
صنما.. |
 |
به مناسبت روز تولد حضرت حافظ
صنما با غم عشق تو چه تدبیرکنم تا بکی در غم تو ناله شبگیر کنم دل دیوانه ار آن شد که نصیحت شنود مگرش هم زسر زلف تو زنجیر کنم آنچه در هجر تو کشیدم هیهات در یکی نامه محالست که تحریر کنم با سر زلف تو مجموع پریشانی خود کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم آنزمان کارزوی دیدن جانم باشد در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد دین ودل را همه در بازم و توفیر کنم دورشو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم نیست امید صلاحی زفساد حافظ چونکه تقدیر چنین است چه تدبیر کنم
|
|
[ نویسنده : دوست خدا در
دوشنبه بیستم مهر 1388 و ساعت 8:33
| لینک
| ] |
|
|
 |
دوستت دارمااا |
 |
خداجونم دارم نگاهت رو حس می کنم.
همین باعث خوشحا لیمه وازت می خوام
که این حس رو از دست ندم.
دوست دارم
|
|
[ نویسنده : دوست خدا در
سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 و ساعت 21:41
| لینک
| ] |
|
|
|
 |
|
 |
لینکستان |
 |
|
 |
لینکدونی |
 |
|
 |
اطلاعات سایت |
 |
|
 |
 |